تبليغاتX
دریچه من


 جام ملتهای اروپا در حالی دقایقی پیش با قهرمانی اسپانیا به پایان رسید که برای اولین بار در طول دو هفته ای که این مسابقات انجام میشد لذت پخش تلویزیونی یک رویداد ورزشی رو تجربه کردیم.هنوز مشخص نیست که چرا و به چه علتی آلمانها امکان دیدن جریان کامل تمامی بازیهای جام سیزدهم را برای تمامی جهان به صورت رایگان فراهم کردند.

اما باهرانگیزه ای که این کار رو انجام داده باشند یک تشکر درست حسابی تمام کسانی که بازیها رو از دوشبکه آلمانی زبان دیدند به ژرمن ها بدهکارند.

تفاوت اساسی آنچه که صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران و آلمانها در پخش این رقابتها داشتند در یک نکته خلاصه میشود، و آن هم چیزی نیست جز احترام فوق العاده ای که آلمانها برای بینندگان خود قائل می شوند.هرکسی که یک بار فوتبال دیده باشد قطعآ تصدیق می کند که دیدن تصاویر پیش از آغاز مسابقات ازجمله نحوه ورود دو تیم به زمین و انجام مراسم ابتدایی بازی و همینطور کنجکاوی تماشاگران برای مشاهده آنچه پس از خاتمه بازی از سوی برنده و بازنده و هوادارانشان انجام می شود،چیزی کمتر از حلاوت دیدن خود بازی ندارد.

مهمتر از آن باید توجه داشت که در جریان پخش خود بازی نیز نیاز به رعایت یکسری از بدیهیات وجود دارد تا بیننده لحظه ای از جریان بازی را ازدست ندهد.

حال این نکات ساده را باآنچه در پخش تلویزیونی توسط صداوسیمای ایران مقایسه کنید.پیش از بازی شاهد آشفته بازاری از اظهارنظرهای کارشناسان مختلف و تصاویری مختلف هستیم که تنها وجه مشترکشان این است که به نحوی به فوتبال مربوط هستند.پس از آن هم پخش انواع آگهی های بازرگانی درست تا زمانی که داور سوت آغاز بازی را به صدا در می آورد.

در جریان بازی هم فجایعی در تقطیع و سانسور اتفاق می افتد که همه میدانند.و در پایان بازی هم بینندگان که هنوز می خواهند غرق در لذت بازی فارغ از نتیجه آن باشند باید تنها وتنها به اظهارات به شدت آکادمیک و بی روح کارشناسان فنی بازی توجه کنند که گاه تنها هنرشان بیان سیستم بازی دوتیم است.

به هرحال پخش جام ملتهای اروپا از تلویزیون آلمان سبب شد تا ما هم به میزان مسئول سانسور  سیمای اسلامی از جذابیت بازی ها لذت ببریم.خداوند خیرشان دهاد...آمین.  

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 3:4 توسط andisheh |



۱ـ شده ام مثل اصحاب کهف وقتی از غارشون اومدند بیرون.روی صفحه مانیتور یک بند انگشت خاک نشسته.باید صادقانه اعتراف کنم که این ترم آخری به طرز فجیع و باورنکردنی مشغول عملی بودم که عامه جامعه به آن خرخوانی میگویند.

۲ـ البته خوب باید بگم که ثمره ونتیجه اش تا الان که به طرز لذت بخشی مثبت بوده.یک ۲۰ فوق العاده ناز، از یک استاد نازتر.راستش رو بخواین هیچ وقت فکرنمی کردم به خاطر افاضات سیاسی،عقیدتی سر کلاس و یکی و نصفی کتاب که از دکتر سروش خوندم،کسی بهم بیست بده.

۳ـ این جام ملتها هم شد علتی دیگه برای اینکه آخرشبها(یعنی زمانی که یه بچه خرخوان استراحت میکند)پربشه.البته باید دراینجا از مسئولین فداکار ومردمی تلویزیون آلمان صمیمانه سپاسگذاری کنم که این بازیها رو مجانی وبی منت پخش میکنند تا ما یک دل سیر تماشاگران فوتبال رو زیارت کنیم و حظ وافی ببریم.

۴ـ یک آهنگ گوگوش بازخوانی کرده که شامل تعدادی از بهترین آهنگهای قبل از انقلابش میشه.به طرز فجیعی نوستالژیک و اشک دربیاره.ببینید خیلی قشنگه.

۵ ـ امشب که به اصطلاح مصاحبه احمدی نژاد رو دیدم با وجود تمام انتقادهایی که بر خاتمی وارد است ولی کلی دلم برای خاتمی سوخت.این دفعه آقای پرزیدنت رسمآ رو دروایستی رو گذاشته بودن کنار وبه جای خبرنگاران آقای کلهر مصاحبه گربود.

۶ ـ امروز بعد از امتحان آخر کلی به این نوگلان طالب علم که اومده بودند کارت کنکورشون رو بگیرند خندیدیم.معرکه اینجاست که دخترها رو میفرستن الهیات کارتهاشون رو بگیرند.مثلآ تو الهیات نور الهی جریان دارد.طفلی ها رسمآ تو توهم دانشگاه =آرمانشهر بدون استثنا بودند.ما هرچی خواستیم ارشادشون کنیم راه ندادند.ماحتی در راستای این وظیفه الهی دینی خود شماره هم دادیم بازهم نشد.

۷ـ راستی من دوهفته پیش با یک روشنفکر جدیدآ داستان نویس قهوه خوردم.(البته گمان میکنم قهوه بود،راستش من زیاد تجربه کافه نشینی ندارم فلذا تشخیص این چیزها که غالبآ هم تلخ مزه هستند از همدیگه برام سخته.)این رو گفتم که اگر یک روزی فرهاد جعفری معروف شد.البته به خاطر داستان نوشتنش بدونید که من حضوری بهش برای کتابش (کافه پیانو) تبریک گفتم.

البته باید زودتر شرح این دیدار عصرگاهی رو مینوشتم.اما به خاطر همون دلیل فوق الذکر(خرخوانی) فرصت نشد.

۸- به هزار ویک دلیل مشعوف شدیم از اینکه ایتالیا از جام ملتها حذف شد.هرچند که من وسط بازی از فرط خستگی خوابیدم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:25 توسط andisheh |



پس از قهرمانی تیم فوتبال پرسپولیس در هفتمین دوره رقابتهای لیگ برتر با هدایت افشین قطبی به نظر میرسید پروسه عبور از سنتگرایی به سمت و سوی مدرنیته در این تیم به سرعت به نتیجه سیده باشد...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:47 توسط andisheh |



در آستانه ارتحال بنیانگذار جمهوری اسلامی می خوام یک خاطره براتون تعریف کنم از فاصله میان اندیشه ها و بیانات امام با نسل امروز.

یک نکته جالب در میان وبلاگهای فارسی این است که هرگونه جستجوی شما برای دست یابی به صحبتهای آیت الله خمینی پیش از پیروزی انقلاب به خصوص در نوفل لوشاتو بدون مجهز بودن به وسایل عبور از سد فیل.تر غالبآ به شکست می انجامد.

پارسال در آستانه ۲۲بهمن به کمک همان وسایل ضاله ذکرشده و از طریق وبلاگی به نام انقلاب 57 که نزدیک به ابوالحسن بنی صدر بود موفق شدم به حدود ۵۰جمله وعبارت ماندگار از ایشان در نوفل لوشاتو که اغلب در گفتگو با خبرنگاران خارجی بیان شده بود و در مورد موضوعاتی نظیر آینده سیاسی ایران و میزان وچگونگی آزادیهای فردی واجتماعی در ایران پس از حکومت پهلوی بود،دست پیداکنم.

دست پیدا کردن هماناو پرینت گرفتن ونصب در تابلو اعلانات انجمن دانشکده همان.هرچند مجبور شدیم ازاین فرمایشات که به راستی موجبات تحیر برادران وخواهران بسیجی را فراهم آورده بود چند نسخه کپی بگیریم و به آنها جهت بررسی بیشتر ارائه کنیم.اما جالب آنکه هیچ کس اصلآ نپرسید اینها رو از کجا آورده اید.

 البته لازم به تذکر است که این ۵۰ جمله دقیقآ دارای پاورقی و آدرس بودند اما این پاورقی ها همگی مربوط به کتاب:ایستاده بر آرمان،روایت فروپاشی یک انقلاب،علی غریب،انتشارات انقلاب اسلامی در پاریس بودند.که توسط همان وبلاگ ذکر شده در دسترس عموم قرار داده شده بود.در واقع این برادران وخواهران به خود زحمت این رو ندادند که لااقل سند این اظهارات رو از ما بخواهند و یا حداقل به پاورقی ها رجوع کنند که آیا اصلآ آقای خمینی چنین صحبتهایی داشته یا نه.تصور میکنم این ضربه وناباوری دوستان چنان شدید بود که اجازه هرگونه عکس العملی را از آنها گرفته بود.به واقع انها تصور نمیکردند امامی که در ذهنشان ساخته شده روزی روزگاری چنان در باب آزادی و برابری اقشار مختلف جامعه سخن رانده باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 3:15 توسط andisheh |



محققان عمومآ بر این باورند که در جوامع مختلف به تدریج در فرآیند توسعه یافتگی تلویزیون مرکزیت خانواده وحتی مدل دکوراسیون لوازم منزل را مشخص میکند.به گونه ای که وسایل به گونه ای قرار داده میشوند که اهالی هر خانه به راحتی بتوانند صفحه تلویزیون را ببینند.

از شنبه که تلویزیون خانه مان بر اثر اتصال جریانات برق سوخت و آن را به تعمیرگاه بردیم یک نکته جدید رو کشف کردم:اینکه حتی در نبود تلویزیون بازهم به صورت ناخودآگاه این مکان قرار دادن تلویزیون است که مرکزیت و کانون توجه خانواده است. 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 2:42 توسط andisheh |



تمام شد،همه چیز تمام شد.شاید خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردیم.البته هنوز دو هفته دیگه داریم برای در کنار هم بودن.برای لذت بردن از دورانی که بعدها،چندسال دیگه خسته از زندگی به یادش بیفتیم،به یاد تک تک ثانیه های ناب و سرخوشانه در کنار هم بودن.

دو هفته دیگه وقتی برای آخرین بار کنار همدیگه بشینیم و آخرین امتحان ترم رو بدیم رسمآ چهار سال کنار هم بودن تموم میشه.

یه جورایی فکر میکنم اینکه تمایلی برای شرکت تو مراسم دانشکده برای فارغ التحصیل شدن نداشتیم   به خاطر این بود که دوست داشتیم رسمیت این تموم شدن رو به تاخیر بندازیم.      

تو همین چند روز کلی دلم برای ساختمون قدیمی و بی ریخت و قیافه الهیات که از بیرون شبیه کوپه های نامنظم قطاره دلم تنگ شده.ساختمونی که اگر یک زلزله جدی بیاد بعید میدونم کسی از توش سالم بیرون بیاد.برای تک تک کلاسهایی که تو هرکدومشون کلی خاطره داریم.برای تریاش که پله هاش شبیه پله های غسالخونه است و خودش هم تو شوفاژخونه.

روز اول رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.دقیقآ یادمه،ساعت ۱۰ صبح درس ادبیات عمومی داشتیم که استادش هم نیومد و کلاس تشکیل نشد.من اون روز مثل همیشه ناجور استرس داشتم و احتیاج مبرمی به دستشویی.اما میترسیدم که اگر از کلاس برم بیرون و بعد استاد بیاد دیگه من رو به کلاسش راه نده.آخه اینجا دانشگاه بود و زمین تا آسمون با دبیرستان فرق داشت!!!!؟؟؟؟بگذریم از اینکه این ترم های آخری چه جوری چندخط در میون سر کلاس میرفتم.

برای شما هم حتمآ پیش اومده که از دیدن کسی که قبلآ باهاش سابقه آشنایی داشتید در یک مکان و موقعیت ناشناخته خوشحال بشید و یه جور قوت قلب بگیرید.من هم همین حس رو اون روز از دیدن یکی از دوستان پیش دانشگاهی سر کلاس پیدا کردم وبه همین خاطر با سرعت فراوان از کلاس که طبقه دوم دانشکده بود خودم رو به اولین جایی که مشخصات دستشویی رو داشت رسوندم....بعدها فهمیدم اونجایی که من رفتم و امکانات زیادی هم داشت و من خوشحال از این بودم که دانشگاه چه جای خوبیه که دستشویی هاش این قدر مرتبه،دستشویی اساتید بوده. 

بعد که عملیات انجام شد و هم از لحاظ روحی و هم جسمی به آرامش رسیدم گشت وگذار در دانشکده رو آغاز کردم.از آموزش دانشکده هم در مورد سرنوشت کلاس سوال کردم که گفتند برو بگو کلاس تشکیل نمیشه.لامصبا از همون روز اول استعداد من رو درتعطیل کردن کلاسها کشف کردند.

خلاصه این بود سرگذشت اولین روز دانشجویی ما.ترم اول همه کلاس پسر بودن باشرکت تمام ورودی های جدید از هر پنج گرایش دانشکده.که همین آشنایی  سبب ساز توطئه ها و البته اردوهای  مشترک بعدی شد.از ترم دوم کلاسهامون با جماعت نسوان مشترک شد و در همان چند هفته اول چنان بلایی سرهم آوردیم و آنچنان گربه را دم حجله مثله کردیم که تا مرز جداسازی مجدد هم رفتیم.اما برگزاری جلسات متعد موجب آتش بسی موقت و ورود به مرحله جنگ سرد شد.من تا به امروز نفهمیده ام وقتی که ما بعد از صلح هم هیچ لذتی از باهم بودن نمی بردیم چه اصراری بر این همزیستی مشترک داشتیم.فکر میکنم کلاس ما تنها پدیده در کل دانشگاههای کشور بود که هیچ وصلتی در اون به سرانجام نرسید یعنی لااقل تا الان نرسیده.آن هم در حالی که غالبآ با دخترهای رشته ها و ورودی های دیگه راحت تر به تعامل میرسیدیم.

بعدها اتاق انجمن اسلامی رو یافتم.با عکسی از خاتمی بر سردرش و تابلو اعلاناتی که غالبآ خالی بود و من چقدر از این خالی بودنش حرص می خوردم.(شاید به همین خاطر باشه که الان پر بریده های روزنامه میکنمش).روزهای اول وحتی ترمهای اول هیچ انگیزه ای برای کارسیاسی نداشتم.نمیدونم چه جوری شد اما وقتی یواش یواش پام به اون اتاق که درش اغلب اوقات نیمه باز بود و سرک میکشیدم تا ببینم این انجمن که میگن چیه،باز شد تا امروز نتونستم از اونجا جدابشم.عضو انجمن نشدم اما تقریبآ تو تمام فعالیتهاشون شریک بودم،حتی قلیون کشیدنهاشون(من نمیکشم فقط نظارت میکنم شاهد هم دارم).رسمآ باید اعتراف کنم که هیچ نشانه ای مبنی بر توطئه علیه حکومت اون تو کشف نکردم.  

خاطرات زیادی از استادهامون دارم که الان حس گفتنش نیست ولی شاید جالب باشه که بدونید ما(یه عده دانشجوی به تمام معنا سو استفاده گر) با سختگیر ترین استاد گروه بهترین مناسبات رو داشتیم ولی به کرات زیرآب اساتید نمره بده وحضور غیاب نکن رو زدیم.

 خلاصه اینکه باید برای تموم این خاطرات،ترانه خونی ها،فوتبال بازیکردنها،اردوها و مردم آزاریهای مشترک یک جای اختصاصی تو صندوقچه خاطراتمون پیدا کنیم،اتاقی در حومه خاطرات. 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:14 توسط andisheh |



ابر بر سقف زمین می رقصید

سایه در زیر تنم می لرزید

باد با نغمه ای از دوست رسید

قاصدک از سر گلدان دلم زود پرید

این همه حادثه در آنی بود

جز دلم هیچ کسی،هیچ ندید

« اوشنر»

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:3 توسط andisheh |



۱ـ تو دانشکده به مناسبت هفته معلم نمایشگاه آثار مرتضی مطهری و سایر کتب دینی دایر کرده اند،ولی ظاهرآ کتاب دینی کم آوره اند به همین خاطر رمان و کتاب داستان هم گذاشته اند.

۲ـ بخش فلسفه اش هم خیلی جالبه،کتابهای پوپر،نیچه و...حتی زیر آسمانهای جهان داریوش شایگان. 

۳ـ داخل دانشکده هم مثل چهارشنبه بازار غرفه غرفه کردن و به هر گروهی یک غرفه داده اند. دوستان مثل میوه فروشهای دوره گرد وانت باری از هر وسیله ای اعم از فیلم،عکس،شرشره،بادبادک حتی پخش سماع دراویش و مشت ولگد برای جلب مشتری(بازدید کننده)استفاده می کنند.

۴ـ در چندتایی از کلاسهای ساختمان جدید التأسیس دانشکده بلندگو گذاشته اند.وسط کلاسها یکباره از این بلندگوها اذان پخش میکنند.امروز هم اعلام برنامه مراسم آمفی تئاتر رو پخش کردند به سبک کسایی که جلو سیرکها مشتری جمع می کنند:بشتابید،بشتابید تا دقایقی دیگر...

۵ ـ یکی از اساتید ملبس به لباس روحانیت به شدت جینگول و مجهز به لب تاپ،پاور پوینت،نوعی صراحت لهجه خطرناک،نوعی نگاه خاص به جماعت اناث،عینک آفتابی،پشت مو،۲۰۶ اسپرت مشکی هستند و عاشق سینما.در مورد مسائل فقهی هم از سینما و امثال کوروساوا شاهد می آورد.جالب آنکه عنوان رساله دکتری وی «سینما در ساحت فقه» می باشد.گمان می کنم اشتباهی در الهیات نزول کرده باشد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:55 توسط andisheh |



بچه پررو،خجالت نمیکشه،ما با این شأن سردبیریمان در برابر چشمان کنجکاو و دهانهایی که خود را برای بیان انواع واقسام انگها آماده  کرده اند،وسط سالن دانشکده به خانم پیشنهاد همکاری می دهیم برای نشریه مان آن هم برای دومین بار، بعد جواب سربالا می دهند.

خوب ننویس،به... که نمی نویسی.خودم می نویسم.مگه تا حالا ننوشتم.اصلآ مگر نوشتن در مورد زنان و حقوق زنان کاری داره،چهارتا فحش میدی به مردانی که در طول تاریخ بر کل زنان جهان ستم کرده اند و چندتایی وعده میدی در مورد ساختن جهانی برابر برای هر دو جنس.

ما رو بگو می خواستیم کار تخصصی انجام بدیم و فرصت در اختیار دیگران قرار بدیم.خجالت نمی کشه میگه من انجمن رو قبول ندارم،خوب مگه من که الان مثلآ سردبیر نشریه انجمن هستم انجمن رو قبول دارم؟به جایی که از این فرصت استفاده کنه،برای من ناز میکنه.تو حرفت رو بزن.

تعجب می کنم چطور حرفش که پیش میاد همه هزار جور ادعا دارند ولی موقع عمل که میشه همه پس می زنند.من موندم تو یک دانشکده چهارتا آدم پیدا نمیشوند که نفری یک مطلب درست حسابی بنویسند و من رو بندازن بیرون.آرزو به دلم موند که یک مطلبم به خاطر کمبود جا بیرون بمونه.

خلاصه اینکه اگر فردا کسی براتون ادعا کرد که نذاشتند و نشد و این حرفها،اصلآ باور نکنید.طرف خودش کم آورده وجرأت خطر کردن نداشته.

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:59 توسط andisheh |



رسیدیم به صدمین پست وبلاگ.درست در آستانه یک سالگی این خانه.

هرچند که خانه قبلی با خودش خاطرات شیرینی داشت.اما فکر میکنم این جا یک کم حرفه ای تر شده باشم. و توانستم کمی به اون چیزی که تو ذهنم بوده و هست نزدیکتر بشم.

به هر حال اول از طرف شما به خودم یکسالگی وبلاگ و صدمین مطلبش رو تبریک میگم.و بعد از همه شما که تو این یک سال زبانآ،کامنتآ،عملآ،لینکآوغیرتآ به من حال دادید و عنایت کردید تشکر میکنم.

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:7 توسط andisheh |