تبليغاتX
دریچه من


عرض کنم به خدمتتون که این جمله روحتما"شنیدیدن که سلمونی هاوقتی بیکارمیشن سرهمدیگر رومی زنند به قول مرحوم عمران صلاحی:حالااین شده حکایت ما.از سربی کاری قالب وبلاگ رو عوض کردم.فکرکنم لازم بودبعداز یک سال وپنج ماه تقریبا".البته شایدبگیدکه این قالب هم مشابه قبلی است. خب شایدالبته من تقریبا"همین شکلی ام یعنی تغییراتم درهمین سطحه.مثلا" الان چندتاپیراهن دارم همشون یکرنگندحالاباکمی تغییرات جزیی.به نظرم مهم همین یک کم تغییرات جزییه.

به هرحال اگر کسی نظربده که میزان مزخرف بودن این قالب چقدره خوشحال خواهیم گشت.یعنی کلا" نظرتون درباره این طرح چیه؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 2:57 توسط andisheh |



این روزهاتبلیغ فیلم محاکمه ازتلویزیون پخش میشه،تنهاجمله ای که روی پخش صحنه های فیلم گفته میشه این جمله است که میگه(قریب به مضمون):چه کنیم بانسلی که هیچ چیزراباورندارد. تو فیلم تقاطع هم وقتی خاطره اسدی به دوست پسرش(نامزدش،شوهر آینده اش...هرچی)میگه: فکرکنم بابام ازاونایی بوده که توجوونیش می خواسته دنیاروتغییر بده.پسر میگه خوش بحال ماکه هیچ جارونمی خوایم تغییربدیم.(بازهم قریب به مضمون)
هشت سال پیش،بالای اون اسم خاطره انگیز صبح امروز نوشته شده بود:دانستن حق مردم است. وماچه ساده وخوشبین بودیم،داشتیم به یک مکاشفه عظیم می رسیدیم به خیال خودمان.بله دیگر دانستن حق همه ماست همه ما.آقای حجاریان عزیز من یکی که شرمنده ام باورکنید دیگر توانش روندارم گاهی احساس می کنم نسل ماچقدر زود پیرشد،یک دفعه به همه چیز رسید وبعد هم به همان سرعت تمامی آن چیزهایی رو که نسل قبل وشایدبعد آرزومندش بود رو دریک آن ازدست داد به همین راحتی.اصلا"به ماچه مربوط  که عالیجنابان رنگین رادر دوره راهنمایی بشناسیم.چندبارکتابهای گنجی وباقی رو خوندم،یادداشتهای مسعودبهنود،با مسائل روز شروع می کرد وناگهان می رفت به صدسال قبل وسط مشروطه،بعدمن گم میشدم،نمی تونستم به هم ارتباطشون بدم بعدکه بزرگترشدم یواش یواش یه چیزهایی میفهمیدم.شانه هایمان ضعیفتر ازآن بودکه بتواندتمام این بغض ۲۰سال مانده درگلوراتحمل کند.اما هنوز به خیالمان توان داشتیم.ایستادیم. یک به یک نامهارا مرور می کردیم صبح به صبح فروهر،پوینده،مختاری...حجاریان ترور شد،این تیتر ویژه نامه یک برگی صبح امروز بود وسط روزنامه آفتاب امروز،هنوز دارمش. گنجینه های باارزش من یک مشت کاغذه که داره زرد میشه زرد زرد به رنگ همین نشریاتی که امروز رو پیشخوان روزنامه فروشی بود. 

پیام امروز روبعدهاکشف کردم شماره ۳۰به بعدش عید۸۰بود. تازه حادثه جاده ارمنستان رو جایی خونده بودم.سوم راهنمایی وسط کلاس پرورشی ازحکومتی می گفتم که نویسنده هاش روبه سمت دره می فرسته.معلم پرورشی ماخیلی روشن فکر بودشایدهم تودلش می گفت طفلک پسره خله،لابد.

انبان ما پراست ازتلاشهای یک نسل برای یافتن وفهمیدن مثل ضربان قلبی که به سرعت پایین وبالا می ره وناگهان یک خط مطلق باصدای بوق.زنگ پایان مدت هاست برای مابه صدادر آمده.   

این روزهااحساس می کنم مدام سرم به سقف می خورد،اشکال ازمانیست میدانم،سقف کوتاه شده...

خیلی دلم می خواد می تونستم برم یک جایی که بشه تو هواش راحت نفس کشید.جایی که هیچ چی نباشه.

دو هفته پیش لب ساحل خزر وقتی آب بازی می کردیم یک همچین حسی داشتم،تو جنگلها لابلای درخت ها بی خیال دنیاهمون یک هفته ای که بدون اینترنت سرکردیم آروم ترین وراحت ترین خواب روتوزندگی تجربه کردم.راستی کسی نیست ازمن بپرسه مگه تومسئول امورات دنیایی خب به توچه؟ باورکنید گفتنش آسونه اما عمل کردن...فکر میکنم یه جور اعتیاده.کسی دکتر روانشناس سراغ نداره؟ من بیمار روانی ۲۱سال دارم.من از نوشتم می ترسم،از خواندن این روزها حتی ازآرشیو کردن روزنامه ومجله هم می ترسم.می دانم عاقبت آن هاروزی خواهند آمد بعد به سراغ کتابهای من خواهند رفت، همان کتابهایی که از ده سال پیش با هزار زحمت خریده ام.آخه کی باورمیکنه که مرد دستفروش وسط چهارراه به جای آدامس وگل،کتاب گنجی را می فروخت.نسل مامحکوم بود به فهمیدن،به خواندن.   

الان کم کم می فهمم چرا وقتی لابلای کتابهاو نشریات به اشاراتی درموردجریانات ۳۰خرداد ۶۰ و تابستان سیاه ۶۷و... برمیخوردم وبابام روسوال پیچ می کردم،بابام یک جوری دوست داشت منواز سرش واکنه،حق داشت حتما".فکر کنید چه می دونم بیست سال سی سال دیگه مابخوایم برای بچه هامون تعریف کنیم از این روزهای تلخ.اگر روزی از احمدمیرعلائی،سعیدی سیرجانی،زال زاده،مجید شریف، پیروز دوانی پرسیدندوپرسیدند بأی ذُنب قُتلت؟ چی جواب می دیم بهترنیست همه این کتابهاوروزنامه ها وهمه این خاطرات خاک گرفته رو یک جا بسوزونیم؟درست مانند پدرانمان.

پاهایمان تاول زده،چشمانان آنقدرکم سو شده که راحت معاف می شویم ازسربازی،قلبمان خارج می زند اما هنوز می زند...اما،امازبانمان هنوزکارمی کندتاسرسبز را برباددهدودستهایمان هنوز آنقدر قدرت دارد تا بنویسد تابماند تابمانیم...تاشاید فردا کسی بداند که ما ایستادیم...آخرمردها ایستاده می میرند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 1:28 توسط andisheh |



شنبه شب،دقایقی ازساعت نه ونیم گذشته است،شبکه سه،آرم برنامه کوله پشتی.اندکی صبرمی کنی تالااقل میهمان برنامه راببینی وبعدازاین شبکه هم بگذری.برنامه شروع می شود ودوربین حرکت می کندوآرام آرام صحنه روشن می شودوناگهان می بینی که امیرحسین مدرس جانشین فرزادحسنی مجری جنجالی برنامه شده است.مدرس اعلام می کندکه فرزادحسنی کسالت ومریضی داشته ولازم الاستراحت شده وامشب نمی آید.باخودت می گویی این چه جورمریضی است که یکهو بر فرزاد حسنی عارض شده است آخه ازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون همین سرظهری فرزادخان رادیده ای سرحال وسالم دربرنامه(من خوبم،توخوبی)که ازشبکه جام جم برای ایرانیان آن سوی مرزهاپخش می شود.

دوباره همان شنبه شب اندک دقایقی باقی مانده تارسیدن به نیمه شب.یاللعجب این چه جوربیماری است که درکمتراز هشت ساعت به آن مبتلامی شوند و درکمترازیک ساعت ازآن فراغت می یابند. فرزادخان دوباره به مانندظهر درشبکه جام جم برنامه زنده دارندوهیچ نشانی هم ازبیماری آنچنان صعب العلاج که احتیاج به استراحت داشته باشددرسیمای مبارک وابروبرداشته شان دیده نمی شود.لابد دعاهای الهم اشف کل مریض آنچنان ازته دل بوده که به این زودی شفایافته است وسرگرم کل کل با خانم نامداری مجری دیگر برنامه ومیهمان برنامه است.

جالب آنکه یکشنبه هم دوباره این حکایت تکرارمی شودبااین تفاوت که این بار دربرنامه کوله پشتی هیچ صحبتی ازفرزادحسنی نمی شود.

به نظر می رسدهیچ توضیحی لازم نباشد.اینچنین فرزادحسنی دوهفته بعدازبرنامه جنجالی باسردار احمدرضارادان وگذشتن ازتمامی خطوط قرمز تعریف شده برای رسانه به اصطلاح ملی برای دومین بار درمیان اجرای یک برنامه زنده به قول سینمایی ها فید اوت می شود.    

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:49 توسط andisheh |



درست یک سال پیش بود...
ادامه مطلب...
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 3:13 توسط andisheh |



مردم ایران سالیان سال است که عادت کرده اندتنهابه وعده های دولتهاوحاکمان گوش فرادهندوبعد...
ادامه مطلب...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:49 توسط andisheh |