که یعنی اون قدرها هم وضعت خراب نیست.
نمی تونم و نمی خوام توضیح بدم،اما ازبعد از ظهر یک جور شادی و سرخوشی رو با تمام وجودم احساس می کنم،یک حال غیر قابل توصیف.
فقط می تونم بگم یک دفعه پر شدم از کلی حس خوب.
ورودی های یکی دو سال دانشگاههای کشور حتما" به خاطر می آورند که یکی از جذابترین و شلوغ ترین واحدهایی که پاس کرده اند درس محترم و پرخاطره و آموزنده «تنظیم خانواده» بوده است.دیروز کشف شد که این تک واحد به شدت کاربردی ظاهرا" از برنامه آموزشی لااقل در دانشکده ما کنار گذاشته شده است.
البته امکان دارد به غیر از آن که مسئولین خواسته اند با این اقدام هوشمندانه از گسترش بی عفتی و... در محیط های پاک علمی! جلوگیری کنند این باشند که با توجه به آمارهای اسف بار در مورد اختلالات اجتماعی و کاهش تأمل بر انگیز سن اموری همچون...به این نتیجه رسیده اند که دانشجویان ورودی جدید خودشان نخوانده این درس را حفظ هستند.باور کنید وقتی ما این درس رو می گذراندیم کسانی بودند در کلاس که از استاد محترم نسبت به درس تسلط وتجربه بیشتری داشتند.
گاهی وقتها یک خواسته ساده رو اگر به جای خودش و سرموقعش به زبان نیاوری و عملی نکنی تبدیل به یک معمای لاینحل میشه که می تونی به راحتی روز به روز پیچیده ترشدنش رو به وضوح ببینی.بعد وقتی به خودت میای و می بینی که زمانی برای بیان خواسته ات نداری یا اصلا" شرایط آنقدر عوض شده که به سختی میشه همه چیز رو به جای اولش بازگردوند.
گاهی وقتها زندگی کردن در خلأ بسیار لذت بخشه.تجربیاتی ارزشمندی به دست میاری و لحظات نابی رو تجربه می کنی و با مفاهیم جدیدی رو برو میشی.اما این تعلیق و خلأ اگر مدتش زیاد بشه کم کم تبدیل به نوعی خود آزاری میشه،هم جسمی و هم روحی تبدیل میشه به نوعی لجبازی اجتناب ناپذیر با خودت وگاهی هم اطرافیان.اگر نتونی به موقع تکلیفت رو با خودت مشخص کنی.
سرگرم شدن به دیگران وبه چیزهای دیگر تا وقتی ثمر بخشه که در ذهنت عبور نکند،تازمانی که هر دیگری را به جای او تصور نکنی،اما سر خودم رو کلاه می گذارم شاید که از یاد ببرم،نگاهش را،نگاهم را.شاید خودم را.
شروع حتی اگر خیلی دیر هم باشه لذت بخشه.شروع یک مبارزه، مبارزه ای که باید خیلی زودتر آغاز میشد اما به دلایلی که اغلب توجیهاتی بودند بی خودی به تاخیر افتاده.مبارزه که باید از خود شروع شود.
شروعی با گذشتن از خود،گذشتن از پیله پیچیده بر دور خود،پیله ضخیم اما از درون تهی چرا که درون جایی دیگر است.
نمی دونم چرا این حرفها رو اینجا نوشتم.می خواستم دلم خالی بشه از حرفهای نگفتنی و مغزم از فکرهای بی خودی.زیاد جدی نگیرید.
روزهای زیادی می گذره از اون مراسم رژه هر روزه،عصر به عصر،کجا؟جلوی کیوسک روزنامه فروشی،همان روزنامه فروشی هایی که تازه فهمیده بودند غیر از فروختن سیگار و آدامس و شکلات جور دیگری هم می شود خرج زندگی را تامین کرد.
قرار هر روزه ما عصرها بود مقابل روزنامه فروشی.چرا عصرها؟ آخر آن زمان روزنامه ها عصر به عصر به شهرستانها می رسید، تازه اگر می رسید.
اوایل نوجوانی ما بود که «جامعه» آمد و درخشید وبه محاق رفت.کلمه های جدیدی رو می دیدم،می شنیدم:آزادی،دموکراسی،جامعه مدنی،حقوق مخالف ومنتقد،اصلا" مخالف.جالب بودند وجذاب و عجیب.سعی می کردم بفهمم،می فهمیدم؟ نمی دانم اما بسیار می خواندم،می خواندیم.تا بفهمم،تا بفهمیم.حتی گاه گاهی «شلمچه» و «صبح» هم می خواندم.
جامعه که رفت،مسیر ادامه پیدا کرد.«توس» فرزند خلف «جامعه» شد. در یک غروب تابستانی که هیچ وقت از یاد نمی برم.
هفته نامه ای که در ابتدای دهه 70 آن زمان که هنوز سپیده دم دوم خرداد نزده بود آمد و به سختی اما با عزت در مقابل دو روزنامه پرقدرت محلی(خراسان و قدس) برای خود اعتبار کسب کرد.
مطالب و نقدهای جسورانه اش در آن زمان بسیار خبر ساز بود و دهان به دهان نقل می شد.هفته نامه مستقل 16 صفحه ای سیاه وسفید با کاغذهایی که بوی امید وزندگی می دادند.«توس» که به تهران آمد وروزنامه شد از یک سو خوشحال بودیم که مشهد هم سهم خود را در پیشرفت دموکراسی و حرکت چرخهای جامعه مدنی پرداخته و از سوی دیگر غمگین که دیگر سه شنبه ها «توس» منتشر نمی شود.
«توس» راه جامعه را ادامه داد با همان جدیت آنچنان که شیخ القضات در نمازجمعه به صراحت از آنها نالید وانتقاد کرد و تهدیدشان کرد.عاقبت «توس» برای یک روز توقیف شد.در ان میانه «آفتاب امروز» برای یک شماره جایگزینش شد.اما «توس» بازگشت.آخر آن زمان هنوز مقابله با مطبوعات هزینه زیادی داشت.عمر«توس» بسیار اندک بود،کمی بیشتر از یک ماه در میانه تابستان77.دیگر شنیدن و خواندن از آزادی و دموکراسی و...عجیب نبود.
با« توس» بزرگ شدم.اولین گام در راه کشف حقیقتی شگفت به نام معجزه قلم وکاغذ،حتی در همان 35 شماره.
راستی همه چیز چه قدر زود تمام شد.
دیگه مثل قدیم از روز تولد انتظار خاصی ندارم.مخصوصا" اینکه رسما" بعد از تعطیلات عید پابه عرصه گیتی گذاشتیم(چه کار مهمی!)دیگه انتظار کادو وجشن تولد واین حرفا نباید داشته باشم.زندگی کارمندیه دیگه...
این جور روزا فقط فرصت خوبیه برای مرور کارنامه سال قبل و برنامه ریزی برای سال بعد.البته بعد از همه این محاسبات و یاد آوری کارهایی که باید میکردم ولی نکردم خودم رو به بی خیالی میزنم و حوالشون میدم به سال بعد،سالهای بعد.
فقط میشه به این فکر کرد که شدیم یک ... گنده که یواش یواش داره مدرک کارشناسی میگیره،و اینکه سال دیگه همین دانشگاه رفتن و سرگرم شدن و...هم تموم میشه و اگر بتونم معافی بگیرم از رفتن به زیر پرچم تازه اول بدبختیه.
روزگار جالبیه.بابا من وقتی به این سن من بوده،هم شغل ثابت داشته،هم ماشین.بابا بزرگم تو سن من که بوده زن و بچه هم داشته.من الان یک دست کت وشلوار دارم با یک حساب بانکی که باموجودیش پیرزن ۹۰ ساله هم به کسی نمیدن.البته به علاوه یک دنیا آرزو،یک آسمون توهم،یک دل پر غصه.یک کامیون توقع از خودم و از اطرافیان.
عادت کرده ایم که خودمان را به بی خیالی بزنیم.بی خیال دنیا،بی خیال این زندگی،بی خیال اینکه چی بودیم و قرار بود چی بشیم و چی شدیم.بی خیال اونی که اگه چشماش بگن آره تازه اول بدبختیه.
زندگی هست.باید زندگی کرد.
اما این بار هم لااقل در ظاهر خوشبختانه همه چیز به خوبی تمام شد،این بازی سالهاست که دیگر سه امتیاز ندارد بلکه فقط دو امتیاز دارد یکی برای قرمزها و یکی هم برای آبی ها.راستی اصلا" به یاد می آوریم که آخرین بازی ای را که یکی از دوتیم برده باشد؟
امشب برنامه نود بار دیگر بزرگترین دارایی پرسپولیس در تمامی این چند دهه را نشان داد.فارغ از تمام اون هوادارایی که رسما" بیشترسکوهای استادیوم رو تصرف کرده بودند امشب به وجود مردی مثل افشین قطبی روی نیمکت پرسپولیس افتخارکردم.
مربی خوش پوش و شیرین زبانی که اگر نه بیشتر از ما اما لااقل به اندازه همه مایی که یک عمر از سلطانیسم از درون پوسیده علی پروین به سطوح آمده بودیم،از صمیم قلب دوست داره پرسپولیس رو حرفه ای یا به قول خودش بین المللی کنه.
تفاوت قطبی با سایرین از طرز برخودش با فیروز کریمی و همینطور رفتار متقابل کریمی با او به خوبی قابل تمایز بود.در حالی که کریمی بازهم سعی میکرد با فرافکنی و زدن حرفهای سطحی بحث رو از مسیرخودش خارج کنه،قطبی جنتلمن گونه هم به او پاسخ داد و هم سعی کرد همه تیمش رو برای کسب نتایج بهتر تهییج کنه.
قطبی در ابتدای مسیری است که اگر فقط کمی صبر کنیم و همراهی اش کنیم نتایج درخشانی خواهد داشت.
امشب قطبی دوباره قلب مارو تسخیرکرد تا متقاعد شویم او مردی است که می تواند پرسپولیس را در جاده ای به سوی موفقیت هدایت کند.
به واقع مردم ایران تاآن زمان هیچ تجربه ملموسی از آنچه توسط آیت الله خمینی و نزدیکانش به عنوان جمهوری اسلامی نام برده میشد نداشتند.و از سوی دیگر کمتر ازدوماه نیز از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷میگذشت وبسیاری ازگروههای سیاسی از چپگرایان تا مذهبیون هنوز درشوک پیروزی تاریخی و سریع الحصول خود بودند و دراین میان اگر مخالفی هم با واژه ای به نام جمهوری اسلامی یافت میشد جرات نداشت که از ترس هجمه پرقدرت نزدیکان آیت الله سخنی بر زبان آورد.
در ظاهر اما همه چیز تقریبا" به خوبی پیش میرفت،امام مهندس بازرگان لیبرال مسلک را مامور تشکیل دولت نموده بود تا به وعده اش در نوفل لوشاتو پیرامون عدم تشکیل حکومت توسط روحانیت پاسخ داده باشد.گروههای چپگرای مسلمان نظیر سازمان مجاهدین خلق همچون فرزندان پردردسر تحمل میشدند و سازمانهایی که در زیر بیرق مارکسیسم حرکت میکردند فرصت یافته بودند تا در پیروزی خلق ستمدیده بر امپریالیسم آمریکا شریک باشند.جمع جبری این وقایع البته باچشم پوشی بر پاره ای تندروی ها توسط جوانان مسلمان سبب گشت تا تقریبا" تمامی احزاب وگروههای حاضر در انقلاب یکپارچه مردم را به حمایت از جمهوری روحانیون فرابخوانند،فارغ ازآنکه آیا اساسا" می توان به وعده برقراری جمهوری توسط مذهبیون امید داشت یاخیر آن هم درشرایطی که برخی از افراطیون به صراحت ضرورت برقراری حکومت اسلامی به شیوه پیشوایان معصوم را به روح الله خمینی یاد آور میشدند.
اما آیت الله خمینی که به سرعت شهرتی جهانی یافته بود فکری دیگری در سر داشت.او به خوبی اشتباه محمدرضا پهلوی در گذراندن و هدایت جامعه مذهبی ایران به عصر حکومت و زندگی عرفی را بررسی کرده و امیدوار بود تا پس از استقرار و ثبات انقلاب با بهره گرفتن از ابزاری قوی به نام مذهب نخست برای بیرون راندن مخالفین ومنتقدینش از حیات سیاسی و چه بسا زندگی آزادانه مدد جوید و پس از آن بتواند حکومت آرمانی مورد نظرش را برقرار سازد.
به واقع تصویری که مردم ایران از روحانیون داشتند از حد روزه خوانی که به اندک پولی و جامه ای ژنده قانع بود فراتر نمیرفت.روحانیون اصولا" نقشی واسطه ای میان مردم وخداوند بودندتا صرفا" راهنمای آنان در مسایل شرعیه باشند و امینانی باشند تا خمس و زکات بازاریان را در راه صحیح آن مصرف کنند و مشکلات مردم را به صلح و صفا تبدیل ساخته و در ماه محرم وصفر باذکرمصائب اهل بیت یاد آنها را در قلوب مردم زنده کنند.
آنان هرگز تصور نمیکردند روحانیونی که تا دیروز بالاترین نقششان در زندگی آنها شرعی ساختن عقدشان بوده و همواره بر صداقت و ساده زیستی تاکید می ورزیده اند با در دست گرفتن کشتی قدرت به یکباره گفته های قبلی خود را به فراموشی بسپارند وفرسنگها از وضع دیروزی شان فاصله گیرند.
این تصویر تاریخی در ذهن ملت به آیت الله و یاران ونزدیکانش کمک کرد تابه سرعت وبابهره گیری از فرصت یش آمده ناشی از حمله رژیم بعثی عراق به ایران نسبت به انجام اصلاحات مورد نظرشان در خصوص زندگی مردم و اوضاع جامعه اقدام کنند.
گروههای سیاسی نیز اگر تا پیش از آن از حرکتهای سختگیرانه حمایت میکردند یا چشم خود را بر روی آن میبستند وخود را بی خبر نشان میداند به سرعت نسبت به تغییر وضع آگاه شدند.نخست این لیبرالهای گرد آمده به دور مهندس بازرگان بودند که پس از سنگ اندازیهای چپهای مسلمان و مارکسیست ازقدرت کنار زده شدند،فرشته اقبال دیگران نیز دولت مستأجل بود وهنوز سه سالی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که تمامی گروههای مخالف حکومت روحانیون به طرق مختلف حذف شدند.پیش از آن انقلاب فرهنگی دانشجویان مبارز را از دگردیسی در وعده ها و شعارهای پیشتر بیان شده آگاه ساخته بود.
گذار از حکومت سلطنتی به جمهوریتی در سایه تساهل و تسامح اسلامی سرابی بیش نبود.امام خمینی نشان دادکه از قواعد بازی به خوبی آگاه است. او اگر چه درظاهر تن به تشکیل حکومت اسلامی نداد و نویسندگان قانون اساسی،آزادیها وحقوق مختلفی را در قانون اساسی اولین حکومت اسلامی در ایران قرار دادند اما حذف مخالفین و سپردن سکان امور به معتمدین مکلا و اندکی بعدتر روحانی سبب گشت تا در سایه تشکیل مجلس و دولتی انقلابی و قرار دادن نهادهای نظارتی پرقدرت بر سر آنان عملا" منجر به تشکیل حکومتی اسلامی به نام جمهوری شد.
حکومتی که گرچه در ظاهر اقدام به برگزاری انتخابات به عنوان نماد دمکراسی میکند اما به هیچ کس در مورد چگونگی برگزاری این انتخابات پاسخگونیست و علاوه بر آن با بی اعتنایی به بسیاری از اصول مندرج در قانون اساسی عملا" امکان هرگونه تغییر و حرکتی را بر روی مخالفین خود بسته است وبابهره گیری از قوه پرقدرت قهریه باهرگونه نارضایتی به شدت مخالفت میکند.
ای دل من
گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ ازما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتادرنگ!
