تبليغاتX
دریچه من


ابر بر سقف زمین می رقصید

سایه در زیر تنم می لرزید

باد با نغمه ای از دوست رسید

قاصدک از سر گلدان دلم زود پرید

این همه حادثه در آنی بود

جز دلم هیچ کسی،هیچ ندید

« اوشنر»

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:3 توسط andisheh |



۱ـ تو دانشکده به مناسبت هفته معلم نمایشگاه آثار مرتضی مطهری و سایر کتب دینی دایر کرده اند،ولی ظاهرآ کتاب دینی کم آوره اند به همین خاطر رمان و کتاب داستان هم گذاشته اند.

۲ـ بخش فلسفه اش هم خیلی جالبه،کتابهای پوپر،نیچه و...حتی زیر آسمانهای جهان داریوش شایگان. 

۳ـ داخل دانشکده هم مثل چهارشنبه بازار غرفه غرفه کردن و به هر گروهی یک غرفه داده اند. دوستان مثل میوه فروشهای دوره گرد وانت باری از هر وسیله ای اعم از فیلم،عکس،شرشره،بادبادک حتی پخش سماع دراویش و مشت ولگد برای جلب مشتری(بازدید کننده)استفاده می کنند.

۴ـ در چندتایی از کلاسهای ساختمان جدید التأسیس دانشکده بلندگو گذاشته اند.وسط کلاسها یکباره از این بلندگوها اذان پخش میکنند.امروز هم اعلام برنامه مراسم آمفی تئاتر رو پخش کردند به سبک کسایی که جلو سیرکها مشتری جمع می کنند:بشتابید،بشتابید تا دقایقی دیگر...

۵ ـ یکی از اساتید ملبس به لباس روحانیت به شدت جینگول و مجهز به لب تاپ،پاور پوینت،نوعی صراحت لهجه خطرناک،نوعی نگاه خاص به جماعت اناث،عینک آفتابی،پشت مو،۲۰۶ اسپرت مشکی هستند و عاشق سینما.در مورد مسائل فقهی هم از سینما و امثال کوروساوا شاهد می آورد.جالب آنکه عنوان رساله دکتری وی «سینما در ساحت فقه» می باشد.گمان می کنم اشتباهی در الهیات نزول کرده باشد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:55 توسط andisheh |



بچه پررو،خجالت نمیکشه،ما با این شأن سردبیریمان در برابر چشمان کنجکاو و دهانهایی که خود را برای بیان انواع واقسام انگها آماده  کرده اند،وسط سالن دانشکده به خانم پیشنهاد همکاری می دهیم برای نشریه مان آن هم برای دومین بار، بعد جواب سربالا می دهند.

خوب ننویس،به... که نمی نویسی.خودم می نویسم.مگه تا حالا ننوشتم.اصلآ مگر نوشتن در مورد زنان و حقوق زنان کاری داره،چهارتا فحش میدی به مردانی که در طول تاریخ بر کل زنان جهان ستم کرده اند و چندتایی وعده میدی در مورد ساختن جهانی برابر برای هر دو جنس.

ما رو بگو می خواستیم کار تخصصی انجام بدیم و فرصت در اختیار دیگران قرار بدیم.خجالت نمی کشه میگه من انجمن رو قبول ندارم،خوب مگه من که الان مثلآ سردبیر نشریه انجمن هستم انجمن رو قبول دارم؟به جایی که از این فرصت استفاده کنه،برای من ناز میکنه.تو حرفت رو بزن.

تعجب می کنم چطور حرفش که پیش میاد همه هزار جور ادعا دارند ولی موقع عمل که میشه همه پس می زنند.من موندم تو یک دانشکده چهارتا آدم پیدا نمیشوند که نفری یک مطلب درست حسابی بنویسند و من رو بندازن بیرون.آرزو به دلم موند که یک مطلبم به خاطر کمبود جا بیرون بمونه.

خلاصه اینکه اگر فردا کسی براتون ادعا کرد که نذاشتند و نشد و این حرفها،اصلآ باور نکنید.طرف خودش کم آورده وجرأت خطر کردن نداشته.

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:59 توسط andisheh |



رسیدیم به صدمین پست وبلاگ.درست در آستانه یک سالگی این خانه.

هرچند که خانه قبلی با خودش خاطرات شیرینی داشت.اما فکر میکنم این جا یک کم حرفه ای تر شده باشم. و توانستم کمی به اون چیزی که تو ذهنم بوده و هست نزدیکتر بشم.

به هر حال اول از طرف شما به خودم یکسالگی وبلاگ و صدمین مطلبش رو تبریک میگم.و بعد از همه شما که تو این یک سال زبانآ،کامنتآ،عملآ،لینکآوغیرتآ به من حال دادید و عنایت کردید تشکر میکنم.

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:7 توسط andisheh |



این ترم یک درس دو واحدی داریم با رییس کمیته انضباطی دانشگاه.نزدیک هفتاد نفر دانشجو رو تصور کنید که اغلب ترم آخری هستند و به قول معروف به هیچ استادی باج نمی دهند و حتی توانایی تغییر استاد رو هم دارند آن وقت این دوستان برای اولین و آخرین بار در طول دوران دانشجویی خود مثل بچه آدم در تمام کلاسهای این درس حضور می یابند آن هم چه یافتنی!ساکت،مرتب بدون حرف اضافه.تا اونجایی که وقتی استاد مطلبی را اشتباه می کند یا می نویسد به جز اندک مقربین وی هیچ کسی جرأت اعتراض به خود نمی دهد.آن هم مایی که اگر یک استاد دیگر یک کلمه اشتباه کند همان را چماق میکنیم و تامی شود بر سرش می زنیم.

فضای کلاس این درس رسمآ مثل کلاس ترم اولی هاست.نه کسی بر خلاف حرف استاد اظهار نظری می کند نه بیش از اندازه غیبت می کند.نه کسی در مورد سیاست و ... حرف می زند.هرچند که استاد واقعآ آدم با معلوماتی هست و سعی می کند که فضای کلاس خشک و کسل کننده نباشد اما آیا شما حاضرید ریسکی کنید که تاوانش می تواند احضار به کمیته انظباطی باشد؟

نام استاد و تعاریفی که دیگران از وی می کنند و سمتشان همه دست به دست هم داده اند تا کلاس مابشود مثل حکایت لباس پادشاه که هیچ کسی جرأت اعتراض به پادشاه را نداشت.

خلاصه اینکه با همین یک درس انتقام چهار سال بازیگوشی و شیطنت را دارند ازمامی گیرند.تا آنجا که آدامس جویدن یا متلک پرانی پنهانی سر کلاس تبدیل به یک ابزار مقدس برای شکستن اُبهت بی خودی استاد شده است.

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:37 توسط andisheh |