ادامه مطلب...
یک نکته جالب در میان وبلاگهای فارسی این است که هرگونه جستجوی شما برای دست یابی به صحبتهای آیت الله خمینی پیش از پیروزی انقلاب به خصوص در نوفل لوشاتو بدون مجهز بودن به وسایل عبور از سد فیل.تر غالبآ به شکست می انجامد.
پارسال در آستانه ۲۲بهمن به کمک همان وسایل ضاله ذکرشده و از طریق وبلاگی به نام انقلاب 57 که نزدیک به ابوالحسن بنی صدر بود موفق شدم به حدود ۵۰جمله وعبارت ماندگار از ایشان در نوفل لوشاتو که اغلب در گفتگو با خبرنگاران خارجی بیان شده بود و در مورد موضوعاتی نظیر آینده سیاسی ایران و میزان وچگونگی آزادیهای فردی واجتماعی در ایران پس از حکومت پهلوی بود،دست پیداکنم.
دست پیدا کردن هماناو پرینت گرفتن ونصب در تابلو اعلانات انجمن دانشکده همان.هرچند مجبور شدیم ازاین فرمایشات که به راستی موجبات تحیر برادران وخواهران بسیجی را فراهم آورده بود چند نسخه کپی بگیریم و به آنها جهت بررسی بیشتر ارائه کنیم.اما جالب آنکه هیچ کس اصلآ نپرسید اینها رو از کجا آورده اید.
البته لازم به تذکر است که این ۵۰ جمله دقیقآ دارای پاورقی و آدرس بودند اما این پاورقی ها همگی مربوط به کتاب:ایستاده بر آرمان،روایت فروپاشی یک انقلاب،علی غریب،انتشارات انقلاب اسلامی در پاریس بودند.که توسط همان وبلاگ ذکر شده در دسترس عموم قرار داده شده بود.در واقع این برادران وخواهران به خود زحمت این رو ندادند که لااقل سند این اظهارات رو از ما بخواهند و یا حداقل به پاورقی ها رجوع کنند که آیا اصلآ آقای خمینی چنین صحبتهایی داشته یا نه.تصور میکنم این ضربه وناباوری دوستان چنان شدید بود که اجازه هرگونه عکس العملی را از آنها گرفته بود.به واقع انها تصور نمیکردند امامی که در ذهنشان ساخته شده روزی روزگاری چنان در باب آزادی و برابری اقشار مختلف جامعه سخن رانده باشد.
از شنبه که تلویزیون خانه مان بر اثر اتصال جریانات برق سوخت و آن را به تعمیرگاه بردیم یک نکته جدید رو کشف کردم:اینکه حتی در نبود تلویزیون بازهم به صورت ناخودآگاه این مکان قرار دادن تلویزیون است که مرکزیت و کانون توجه خانواده است.
دو هفته دیگه وقتی برای آخرین بار کنار همدیگه بشینیم و آخرین امتحان ترم رو بدیم رسمآ چهار سال کنار هم بودن تموم میشه.
یه جورایی فکر میکنم اینکه تمایلی برای شرکت تو مراسم دانشکده برای فارغ التحصیل شدن نداشتیم به خاطر این بود که دوست داشتیم رسمیت این تموم شدن رو به تاخیر بندازیم.
تو همین چند روز کلی دلم برای ساختمون قدیمی و بی ریخت و قیافه الهیات که از بیرون شبیه کوپه های نامنظم قطاره دلم تنگ شده.ساختمونی که اگر یک زلزله جدی بیاد بعید میدونم کسی از توش سالم بیرون بیاد.برای تک تک کلاسهایی که تو هرکدومشون کلی خاطره داریم.برای تریاش که پله هاش شبیه پله های غسالخونه است و خودش هم تو شوفاژخونه.
روز اول رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.دقیقآ یادمه،ساعت ۱۰ صبح درس ادبیات عمومی داشتیم که استادش هم نیومد و کلاس تشکیل نشد.من اون روز مثل همیشه ناجور استرس داشتم و احتیاج مبرمی به دستشویی.اما میترسیدم که اگر از کلاس برم بیرون و بعد استاد بیاد دیگه من رو به کلاسش راه نده.آخه اینجا دانشگاه بود و زمین تا آسمون با دبیرستان فرق داشت!!!!؟؟؟؟بگذریم از اینکه این ترم های آخری چه جوری چندخط در میون سر کلاس میرفتم.
برای شما هم حتمآ پیش اومده که از دیدن کسی که قبلآ باهاش سابقه آشنایی داشتید در یک مکان و موقعیت ناشناخته خوشحال بشید و یه جور قوت قلب بگیرید.من هم همین حس رو اون روز از دیدن یکی از دوستان پیش دانشگاهی سر کلاس پیدا کردم وبه همین خاطر با سرعت فراوان از کلاس که طبقه دوم دانشکده بود خودم رو به اولین جایی که مشخصات دستشویی رو داشت رسوندم....بعدها فهمیدم اونجایی که من رفتم و امکانات زیادی هم داشت و من خوشحال از این بودم که دانشگاه چه جای خوبیه که دستشویی هاش این قدر مرتبه،دستشویی اساتید بوده.
بعد که عملیات انجام شد و هم از لحاظ روحی و هم جسمی به آرامش رسیدم گشت وگذار در دانشکده رو آغاز کردم.از آموزش دانشکده هم در مورد سرنوشت کلاس سوال کردم که گفتند برو بگو کلاس تشکیل نمیشه.لامصبا از همون روز اول استعداد من رو درتعطیل کردن کلاسها کشف کردند.
خلاصه این بود سرگذشت اولین روز دانشجویی ما.ترم اول همه کلاس پسر بودن باشرکت تمام ورودی های جدید از هر پنج گرایش دانشکده.که همین آشنایی سبب ساز توطئه ها و البته اردوهای مشترک بعدی شد.از ترم دوم کلاسهامون با جماعت نسوان مشترک شد و در همان چند هفته اول چنان بلایی سرهم آوردیم و آنچنان گربه را دم حجله مثله کردیم که تا مرز جداسازی مجدد هم رفتیم.اما برگزاری جلسات متعد موجب آتش بسی موقت و ورود به مرحله جنگ سرد شد.من تا به امروز نفهمیده ام وقتی که ما بعد از صلح هم هیچ لذتی از باهم بودن نمی بردیم چه اصراری بر این همزیستی مشترک داشتیم.فکر میکنم کلاس ما تنها پدیده در کل دانشگاههای کشور بود که هیچ وصلتی در اون به سرانجام نرسید یعنی لااقل تا الان نرسیده.آن هم در حالی که غالبآ با دخترهای رشته ها و ورودی های دیگه راحت تر به تعامل میرسیدیم.
بعدها اتاق انجمن اسلامی رو یافتم.با عکسی از خاتمی بر سردرش و تابلو اعلاناتی که غالبآ خالی بود و من چقدر از این خالی بودنش حرص می خوردم.(شاید به همین خاطر باشه که الان پر بریده های روزنامه میکنمش).روزهای اول وحتی ترمهای اول هیچ انگیزه ای برای کارسیاسی نداشتم.نمیدونم چه جوری شد اما وقتی یواش یواش پام به اون اتاق که درش اغلب اوقات نیمه باز بود و سرک میکشیدم تا ببینم این انجمن که میگن چیه،باز شد تا امروز نتونستم از اونجا جدابشم.عضو انجمن نشدم اما تقریبآ تو تمام فعالیتهاشون شریک بودم،حتی قلیون کشیدنهاشون(من نمیکشم فقط نظارت میکنم شاهد هم دارم).رسمآ باید اعتراف کنم که هیچ نشانه ای مبنی بر توطئه علیه حکومت اون تو کشف نکردم.
خاطرات زیادی از استادهامون دارم که الان حس گفتنش نیست ولی شاید جالب باشه که بدونید ما(یه عده دانشجوی به تمام معنا سو استفاده گر) با سختگیر ترین استاد گروه بهترین مناسبات رو داشتیم ولی به کرات زیرآب اساتید نمره بده وحضور غیاب نکن رو زدیم.
خلاصه اینکه باید برای تموم این خاطرات،ترانه خونی ها،فوتبال بازیکردنها،اردوها و مردم آزاریهای مشترک یک جای اختصاصی تو صندوقچه خاطراتمون پیدا کنیم،اتاقی در حومه خاطرات.

