ای دل بشارت میدهم خوش روزگاری میرسد
یا دور غم طی میشود یا غمگساری میرسد
گر كارگردان جهان باشد خدایی مهربان
این كشتی طوفانزده هم بر كناری میرسد
اندیشه از سرما مكن سر میشود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی آخر بهاری میرسد
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی بپاشد در افق گویی سواری میرسد
یار همایون منظرم آخر در آید از درم
امید خوش میپرورم زین نخل باری میرسد
ای شاعر شیرینسخن در شهر غوغایی فكن
كز شعرت آن محبوب را نیز افتخاری میرسد
كی بوده است و كی شود ملك غزل بیحكمران
هر دوره آن را خواجهای یا شهریاری میرسد
مفتون! منال از یار خود گر با تو گاهی تلخ شد
كز گل بدان لطف و صفا گه نیش خاری میرسد
شعر از مفتون امینی
هفته پیش دوستی ( حالا مثلآ شما فرض کنید شیخنافرهاد خان جعفری (دامه افاضاته) که گرچه لینک وبلاگ مارا از لیستش حذف کرده ولی ما برای اینکه دموکرات بودنمان را ثابت کنیم اقدامش را تلافی نکرده ایم) در لابلای بحثی جدال گونه با دوست دیگری به موضوعی اشاره کرد که بدجوری تأمل برانگيز بود.
وي به صراحت معتقد بود كه اصلاح طلبان داخلي بر خلاف احمدي نژاد در صدد حفظ ساختار فعلي نظام اسلامي هستند(قريب به مضمون)
نگاهي دقيقتر به آنچه كه سه نامزد فعلي جناح اصلاح طلب در همين هفته اخير و در قالب آنچه كه مي توان آن را وعده هاي انتخاباتي دانست بيان داشته اند به صراحت گوياي دغدغه آنها براي حفظ نظام درست به همين وضع فعلي(برخلاف ادعاي تحول خواهيشان) است.
به واقع بزرگان قوم اصلاح طلب فقط خواهان وجود اندك مجالي براي خود در كنار ديگر مدعيان انقلاب در درون حاكميت هستند والا عملكرد هيچكدام از آنها در دوره هاي پيش آن گونه كه اخيرآ هاشمي رفسنجاني بيان داشت كه عملكرد احمدي نژاد جمهوري اسلامي را به سمت انحلال پيش مي برد،نبوده است.
دقت در سخنان مثلث كروبي،خاتمي،موسوي به صراحت نشان دهنده عمق وابستگي آنها به آرمانهاي انقلاب و رهبري آن است.آنجايي كه كروبي خود را شاگرد آيت الله خميني مي داند و خاتمي آقاي خميني را در زمره اصلاح طلبان حقيقي معرفي مي كند.
به هر حال هرچند كه احمدي نژاد را به سبب اظهاراتش و عملكردش به سختي مي توان تحمل كرد اما به نظر مي رسد تحمل كردن او براي يك دوره چهارساله ديگر مي تواند گامي هرچند كوچك براي توسعه و رشد پروژه سكولاريسم در ساختار سياسي نظام اسلامي باشد.فرايندي كه هيچيك از سه كانديداي چپهاي اسلامي از آن برخوردار نيستند.تنها شايد بتوان اميدوار بود كه اطرافيان خاتمي آن هم به سبب ناتواني وي در اتخاذ تصميم بتوانند در طي بهره برداري هاي شخصي خود تنها به توسعه سكولاريسم در ميان جامعه و نه ساختار حاكميت كمك كنند.
جفا
خيلي نامرديه كه وقتي سوار اين مسافركش هاي شخصي ميشي و راننده از قضا موسيقي گذاشته،درست وقتي كه به يكي از آهنگهايي كه مي پسندي مي رسه به مقصد رسيدي و بايد پياده شي.
راپورت
اگر دوست داريد يك بار ديگر حال و هواي روزهاي روزنامه شرق رو تجربه كنيد،سري به روزنامه اعتماد ملي بزنيد جايي كه بازهم محمد قوچاني و يارانش فارغ از هياهوهاي سياسي هشت صفحه خواندني را هر روز تدارك مي بينند.
حسادت؟
به قدري دلم مي خواد اين آدمهاي به خود مغروري كه وقتي براشون يك مسئله رو با آب وتاب تعريف مي كني بعد با لبخند مضحكي ميگن:آره،مي دونستم رو زير مشت و لگد بگيرم كه حد نداره.
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند « »؛ محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟

