دارم از خستگی می میرم.یک هفته است که درست نخوابیدم.هنوز فردا کلی کار داریم برای شروع اولین برنامه که قراره سه شنبه انجام بشه،قراره بترکونیم.امروز که آقای رییس ستاد استان رو دیدیم رسماْ فشارش افتاده بودشده بود عین میت.هماهنگی برنامه ها هم که در سطح جهانیه از این طرف هماهنگ میکنی از اون طرف جواب نمی دن.از اون طرف هماهنگ می کنی این ور برنامشون عوض میشه.همه رو هماهنگ میکنی دانشگاه جا نداره.
ولی ظاهراْ آقایان مسئول دانشگاه هم خطر امکان تغییر رو به خوبی حس کردند.هر درخواستی که میره هیئت نظارت مجوز میگیره.همینجوری کیلویی.
یکی نیست یه دوربین ورداره از ماها فیلم بگیره.قول میدم ۲۴ خرداد یک فیلم مستند توپ داشته باشه که بیان از همینجا براش فرش قرمز پهن کنند.مخصوصاْ از صبح تا عصرمون فیلم بگیره که تو سر و کله هم می زنیم و صد البته شبها که دورهم شام می خوریم.رسماْ خوش می گذره.
+پی نوشت:بارون میاد،یعنی فی الواقع رگبار.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:38 توسط andisheh
|

